everything looks perfect from far away

ژانویه 8, 2011 بیان دیدگاه

Iron and Wine /Such Great Heights

دسته‌ها:موسیقیجات

همچنان سینه خیز

سپتامبر 22, 2010 دیدگاه‌ها غیرفعال

هرچه بیشتر ازشون میفهمم، فکر میکنم اگر جای هیتلر بودم حتما نسلشون رو منقرض میکردم ولی من هیتلر نبودم و  نیستم.


 
Serkan Süleymaniye / Blue Line / Broken

عصبانیم

سپتامبر 15, 2010 دیدگاه‌ها غیرفعال

بدجور

دست خودم نیست. دراختیار خودم نیست. بلد باشی چطور باید زندگی کرد و نتونی. بلد باشی چطور باید شاد بود و نتونی. میدونی میخای چیکار کنی ولی نذارن. در اختیار خودم نیستم. احساس زنی رو دارم که از شوهرش متنفره و باید با میل و اراده هم هر شب زیرش باشه. خیلی این خشم از درون داره بهم میریزه منو. خیلی.این زندگی ای نیست که میخاستم بسازم. این زندگی ای نیست که میخام بکنم. کلافه م. حتی نمیتونم سر خودم گول بمالم. حتی مثل قبل نمیتونم وا بدم. خسته م. عصبانیم.


سینا وجانی / زرتشت / چاک چاک

از زبور تنهایی

سپتامبر 14, 2010 دیدگاه‌ها غیرفعال

علی جابری / آلبوم از زبور تنهایی

خلقت انسان

نوامبر 4, 2008 دیدگاه‌ها غیرفعال

حق تعالی میفرماید:

لقد خلقنا الانسان فی الکبد

یعنی «همانا ما انسان را در رنج و زحمت آفریدیم»
بله. دستتون درد نکنه! :)  


محسن نامجو / واولیلی

نه

نوامبر 2, 2008 دیدگاه‌ها غیرفعال

رایان میگه:
هر نه ای که به خودتون میگین در خیلی چیزا رو به روی خودتون میبندیدن!
و هر نه ای که به یکی دیگه میگین در خیلی چیزا رو به روی اون باز میکنین!
.
رایان نمیگه نه نگین! میگه خاصیت نه رو بدونین و نه بگین!


محسن نامجو / جبر جغرافیایی

نگاه از بالا

اکتبر 23, 2008 دیدگاه‌ها غیرفعال

بالایی) بنده ی من گوزیدی؟

پایینی) جای من بودی که ریده بودی سرور من!!


Baris Manco / Alla Beni Pulla Beni

خوشه

سپتامبر 23, 2008 دیدگاه‌ها غیرفعال

مریدی از استادش پرسید: عشق چست؟
استاد در جواب گفت: «به گندمزار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندمزار، به یاد داشته باش که نمی‌توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی!»
مرید به گندمزار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: «چه آوردی؟» و مرید با حسرت جواب داد: «هیچ! هر چه جلو می‌رفتم، خوشه‌های پرپشت‌تر می‌دیدم و به امید پیدا کردن پرپشت‌ترین، تا انتهای گندمزار رفتم.»
استاد گفت: «عشق یعنی همین!»

مرید پرسید: پس ازدواج چیست؟
استاد جواب داد که: «به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که باز هم نمی‌توانی به عقب برگردی!»
مرید رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت. استاد پرسید که چه شد و او در جواب گفت: «به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم.»
استاد گفت: «ازدواج هم یعنی همین!!»


آی قیز / علیحان

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.